تبلیغات
جفت6
ما متوقف نمی شویم

‎فَإِذَا فَرَغْتَ فَانصَبْ
وقتی کاری را تمام کردی قامت راست کن برای کار بعد
در مسیر پیشرفت توقف ممنوع است

امام خامنه ای
!!!دلها ب احسان جلب میشوند!!!





خاطراتی از حاج حسین

جنگ را فراموش نکنی

حسین خرازی تصمیم به ازدواج گرفته بود و برای عمل به این سنت نبوی از مادر من مدد جست، او با مزاح به مادرم گفته بود كه: «من فقط 50 هزار تومان پول دارم و می‌خواهم با همین پول خانه و ماشین بخرم و زن هم بگیرم!» بالاخره مادرم پس از جستجوی بسیار، دختری مؤمنه را برایش در نظر گرفت و جلسه خواستگاری وی برقرار شد و آن دو به توافق رسیدند. او كه ایام زندگی‌اش را دائماً در جبهه سپری كرده بود اینك بانویی پارسا را به همسری برمی‌گزید. مراسم عقد آنها در حضور رهبر كبیر انقلاب امام خمینی (ره) برگزار شد. لباس دامادی او پیراهن سبز سپاه بود. دوستانش به میمنت آن شب فرخنده یك قبضه تیربار گرنیوف را به همراه 30 فشنگ، كادو كرده و به وی هدیه دادند و بر روی آن چنین نوشتند: «جنگ را فراموش نكنی!» فردا صبح حسین تیربار را به پادگان بازگرداند و به اسلحه‌خانه تحویل داد و با تكیه بر وجود شیرزنی كه شریك زندگی او شده بود به جبهه بازگشت.

عشق عاقل

در عملیات خیبر، دشمن منطقه را با انواع و اقسام جنگ افزارها و بمبهای شیمیایی مورد حمله قرار داده بود. حسین در اوج درگیری به محلی رسید كه دشمن آتش بسیار زیادی روی آن نقطه می‌ریخت. او به یاری رزمندگان شتافت كه ناگهان خمپاره‌ای در كنارش به فریاد نشست و او را از جا كند و با ورود جراحتی عمیق بر پیكر خسته‌اش، دست راست او قطع گردید. در آن غوغای وانفسا، همهمه‌ای بر پا شد. «خرازی مجروح شده! امیدی بر زنده ماندنش نیست.» همه چیز مهیا گردید و پیكر زخم خورده او به بیمارستان یزد انتقال یافت. پس از بهبودی، رازی را برای مادرش بازگو كرد كه هرگز به كس دیگری نگفت: «حالم هر لحظه وخیمتر می‌شد تا اینكه یك شب، بین خواب و بیداری، یكی از ملائك مقرب درگاه الهی به سراغم آمد و پرسید: «حسین! آیا آماده رفتن هستی، یا قصد زنده ماندن داری؟» من گفتم: «فعلاً میل ماندن دارم تا با آخرین توان، به مبارزه در راه دین خدا ادامه دهم.» به همین جهت او تا لحظه آخر، عنان اختیار بر گرفت و هرگز از وظیفه‌اش غافل نماند.

دعوت پرفیض

حسین دو روز قبل از شهادتش گفت: «خودم را برای شهید شدن كاملاً آماده كرده‌ام.» او كه روحی متلاطم از عشق خدمت به سربازان اسلام داشت وقتی متوجه شد ماشین غذای رزمندگان خط مقدم در بین راه مورد اصابت گلوله دشمن قرار گرفته است به شدت ناراحت شد و با بیسیم از مسئولین تداركات خواست تا هر چه زودتر، ماشین دیگری بفرستند و نتیجه را به او اطلاع دهند. پس از گذشت چند ساعتی ماشین جلوی سنگر ایستاد و حاج حسین در حالی كه دشمن منطقه را گلوله باران می‌كرد برای بررسی وضعیت ماشین از سنگر خارج شد. یكی از تخریب‌چی‌ها در حال مصاحفه با او می‌خواست پیشانی‌اش را ببوسد كه ناگهان قامت چون سرو حسین بر زمین افتاد. اصلاً باورم نمی‌شد حتی متوجه خمپاره‌ای كه آنجا در كنارمان به زمین خورد، نشدم. بلافاصله سر را بلند كردم. تركشهای موثر و درشتی به سر و گردن او اصابت كرده بود. هشتم اسفند سال 1365 بود و حاج حسین از زمین به سوی آسمان پركشید و پیشانی او جایگاه بوسه عرشیان گشت

آخرین دیدار

در مدت جنگ من و پسرم 2 همرزم بودیم. حسین فرمانده لشگر بود و من اغلب به امور تداركاتی و امدادگری می‌پرداختم. اول اسفند سال 1365 به بیمارستان شهید بقایی اهواز آمد و در حالی كه با همان یك دست رانندگی می‌كرد در حین گشت داخل شهر، شروع به صحبت كرد: «بابا من از شما خیلی ممنونم چون همه از شما راضی هستند به خصوص رییس بیمارستان، مرحبا بابا، سرافرازم كردی.» من كه سربازی در خدمت اسلام بودم گفتم: «هر چه انجام داده‌ام وظیفه‌ای در راه نظام مقدس جمهوری اسلامی بوده، كار من در مقابل این خدمت و فداكاری كه تو انجام می‌دهی، هیچ است و اصلاً قابل مقایسه نیست.» این آخرین دیدار ما بود و سالهاست كه مشام جان من از عطر خوش صحبتهای حسین در آن روز معطر است



راننده قایق

یك روز قرار بود تعدادی از نیروهای لشگر امام حسین (ع) با قایق به آن سوی اروند بروند. حاج حسین به قصد بازدید از وضع نیروهای آن سوی آب، تنهایی و به طور ناشناس در میان یكی از قایقها نشست و منتظر دیگران بود. چند نفر بسیجی جوان كه او را نمی‌شناختند سوار شده، به او گفتند: «برادر خدا خیرت بدهد ممكن است خواهش كنیم ما را زودتر به آن طرف آب برسانی كه خیلی كار داریم.» حاج حسین بدون اینكه چیزی بگوید پشت سكان نشست، موتور را حركت داد. كمی‌ جلوتر بدون اینكه صورتش را برگرداند سر صحبت را باز كرد و گفت: «الان كه من و شما توی این قایق نشسته‌ایم و عرق می‌ریزیم، فكر نمی‌كنید فرمانده لشگر كجاست و چه كار می‌كند؟» با آنكه جوابی نشنید، ادامه داد: «من مطمئنم او با یك زیرپوش، راحت داخل دفترش جلوی كولر نشسته و مشغول نوشیدن یك نوشابه تگری است! فكر می‌كنید غیر از این است؟» قیافه بسیجی بغل دستی او تغییر كرد و با نگاه اعتراض‌آمیزی گفت: «اخوی حرف خودت را بزن». حاج حسین به این زودی‌ها حاضر به عقب‌نشینی نبود و ادامه داد. بسیجی هم حرفش را تكرار كرد تا اینكه عصبانی شد و گفت: «اخوی به تو گفتم كه حرف خودت را بزن، حواست جمع باشه كه بیش از این پشت سر فرمانده لشگر ما صحبت نكنی اگر یك كلمه دیگر غیبت كنی، دست و پایت را می‌گیرم و از همین جا وسط آب پرتت می‌كنم.» و حاج حسین چیزی نگفت. او می‌خواست در میان بسیجی باشد و از درد دلشان با خبر شود و اینچنین خود را به دست قضاوت سپرد.


**************

آقا جون! این رئیس ستاد كجاست؟ 

از صبح آفتاب خورده بود توى سرم; گیج بودم. سرم درد مى كرد. با بدخلقى گفتم «آقا جون! این رئیس ستاد كجاست؟»

حواسش نبود. برگشت. گفت «جانم؟ چى مى گى؟»

گفتم «رئیس ستاد»

گفت «رئیس ستاد رو میخواهى چه كنى؟»

گفتم «آقاجون! ما از صبح تا حالا علاف یه متر سیم كابل شده ایم. میخواهیم برق بكشیم پاسگاه. یه سرى دستگاه داریم اون جا. یه متر سیم كابل پیدا نمیشه.»

گفت «آهان! برا جاسوسى میخواهى».

گفتم «جاسوسى كدومه برادر؟ حالت خوشه ها. براى شنود میخواهیم».

رفتیم تو. دیدم رئیس ستاد جلوى پاش بلند شد.

**************

آقا جون! وسط روز كه نمى شه خاك ریز زد 

خوابیده بود. بحث مى كردیم. این قدر داد و فریاد كردیم كه از خواب پرید.

«چیه؟ چى شده؟»

گفتم «این مى گه واسه چى خاك ریز نزدى برامون.»

گفت «خُب چرا نزدى؟»

گفتم «آقا جون! وسط روز كه نمى شه خاك ریز زد.»

بلند شد، نشست. «روز و شب نداره. پاشو بریم، ببینم مى شده خاك ریز بزنى و نزده اى؟.»

**************

آقا جون! وسط روز كه نمى شه خاك ریز زد 

خوابیده بود. بحث مى كردیم. این قدر داد و فریاد كردیم كه از خواب پرید.

«چیه؟ چى شده؟»

گفتم «این مى گه واسه چى خاك ریز نزدى برامون.»

گفت «خُب چرا نزدى؟»

گفتم «آقا جون! وسط روز كه نمى شه خاك ریز زد.»

بلند شد، نشست. «روز و شب نداره. پاشو بریم، ببینم مى شده خاك ریز بزنى و نزده اى؟.»

**************

از پشت خاك ریز پیدایش شد.

گوشى را گرفتم.

«حسین آقا! رو جاده ایم; جاده ى بصره. كنار دست من تیرهاى چراغ برقه. خاطرتون جمع.»

گفت «دارم مى بینم. دستت درد نكنه.»

از پشت خاك ریز پیدایش شد.

**************

از سرشب شوخیش گرفته بود 

گفتم «یادتون نره ها! من رو ندیده ین، نمى دونین كجام.»

رفتم توى كیسه خواب; سر و ته.

از سرشب شوخیش گرفته بود. بى سیم مى زد، از خواب بیدارم مى كرد; از خوابِ بعدِ چند شب بیدارى. مى پرسید «خُب! حالت خوب هست؟» بعد مى گفت «برو بگیر بخواب» حالا هم كه پیك فرستاده بود.

**************

از من نخواهید 

از همان اوّل عادتمان نداد كه نامه بنویسد یا تلفن كند یا چه. مى گفت «از من نخواهید. اگه سالم باشم مى آم سر میزنم. اگر نه، بدونین سرم شلوغه نمى تونم بیام.»

**************

اسم حاج حسین شش سال كُدِ فرماندهى لشكر بود 

بى سیم صدا مى كند:

- محمد،محمد، حسین... محمد، محمد، حسین.

اسم حاج حسین شش سال كُدِ فرماندهى لشكر بود. حالا هم كه حاجى شهید شده، كد را عوض نكرده اند. ولى صدا دیگر صداى حاج حسین نیست. مى زنم زیر گریه. حسن آقایى مى گوید «چرا گریه مى كنى؟ گوشى رو بردار.»

**************

اگه شهید شده بگو 

گفت «بیا اول بریم یكى از دوستان حسین رو ببینیم. بعد مى ریم بیمارستان.»

دستم را گرفته بود، ول نمى كرد. نگاهش كردم، از نگاهم فرار مى كرد.

گفتم «راستشو بگو. تو چهت شده؟ خبریه؟ حسین ما طوریش شده؟» حرفى نزد. دیگ دستم را رها كرده بود. گفتم «حسین، از اول جنگ دیگه مال ما نیست. مال جنگه، مال شماها. ما هر روز منتظریم خبر شو به مون بدن. اگه شهید شده بگو كه من یه طورى به خانمش بگم.» زد زیر گریه.

**************

اون جا با قناصه مى زنندتون 

یك جا زمین سیاه شده بود. بس كه خمپاره خورده بود. نمى گذاشتند حسین برود

آن جا. مى گفتند «نمى شه. اون جا بارون خمپاره مى آد. خمپاره شصت.»

مى گفت «طورى نیس. مى رم یه نگاه به اون ور مى كنم، زود بر مى گردم.» نمى گذاشتند. مى گفتند «اون جا با قناصه مى زنندتون.»

**************

اون زن و بچه داره. امانته دست من 

تركش توپ خورده به گلوشان; خودش و راننده اش. خون ریزیش شدید شده، نمى گذارد زخمش را ببندم. مى گوید «اول اون!» راننده اش را مى گوید. با خودش حرف مى زند «اون زن و بچه داره. امانته دست من...» بى هوش مى شود.

**************

اى بد جنس حسود. بالأخره كار خودتو كردى 

هر جا حسین مى رفت، من را هم مى برد. مشاور توپ خانه اش بودم.

بى سیم چى گوشى بى سیم را گرفت طرفم، گفت «حاج آقا مظاهرى. كار فورى دارن باهاتون.»

مظاهرى فرمانده توپ خانه ى لشكر بود. گوشى را گرفتم. گفت «زودِ زود بیا عقب كارِت دارم. اومدى ها.»

نشسته بود كنار سنگر، پوتین هایش را مى بست. گفتم «فرمایش؟» سوار موتور شد. گفت «مى گم زیاد پیش حاج حسین مونده اى. بسّته. دیگه نوبت ماست.»

گاز داد و رفت. داد زدم «اى بد جنس حسود. بالأخره كار خودتو كردى.»

**************

این دفعه تا منو دید فرار كرد 

تعریف مى كرد و مى خندید «یه نفر داشت تو خیابون شهرك سیگار مى كشید، اون جا سیگار كشیدن ممنوعه. نگه داشتم بهش گفتم یه دقیقه بیا این جا. گفت به تو چه. مى خوام بكشم. تو كه كوچیكى، خود خرازى رو هم بیارى باز مى كشم. گفتم مى كشى؟ گفت آره. هیچ كارى هم نمى تونى بكنى.»

مى گفت «دلم نیومد بگم من خرازى ام. رفتم یه دور زدم برگشتم. نمى دونم چه طور شد. این دفعه تا منو دید فرار كرد. حتا كفش هاش از پاش دراومد، برنگشت برشون داره.»

**************

این طورى مى جنگند 

فاصله ى خاكریز ما و عراقى ها خیلى كم است; فقط چند متر. دراز كشیده ایم پشت خاك ریز.هوا ابرى است و گرم. نفسم بند آمده.

صداى موتور حاجى مى آید.

بچه ها را كنار مى زند و مى آید سمت من. مى پرسد «این جا چه خبره؟ منتظر چى هستین؟»

مى گویم «گیر كرده یم حاجى. لامصب دوشكاش یه لحظه خاموش نمى شه كه. نیگا كنید اون جا رو.»

جنازه چند تا از بچه ها افتاده لب خاكریز. مى گویم «مى خواستن خاموشش كنن.» نگاهم مى كند.

مى رود طرف خاك ریز. یك نارنجك بر مى دارد، ضامن نارنجك را مى گذارد روى فانسقه اش، صاف مى كند. با دندانش ضامن را مى كشد، مى دود لب خاك ریز. اول صداى انفجار مى آید بعد صداى حاج حسین. داد مى زند «بچه ها بیاین.»

جان مى گیریم انگار. مى دویم لب خاك ریز دوشكاچى عراقى فرار مى كند. حاج حسین آن پایین ایستاده. مى خندد.

این طورى مى جنگند.

**************

اینا رو مثل اون یكى ها سرخ كن 

آمده بود آشپزخانه لشكر سر بزند.

داشتم تند تند بادمجان سرخ مى كردم. ایستاده بود كنارم، نگاه مى كرد. بادمجان ها را نشان داد، گفت «این طرفش خوب سرخ نشده. ببین. اینا رو مثل اون یكى ها سرخ كن.»

گفتم «چشم.»

**************

بابا! بده من لباساتو مى شورم 

گفتم پدرشم، با من این حرف ها را ندارد. گفتم «حسین، بابا! بده من لباساتو مى شورم.»

یك دستش قطع بود.

گفت «نه. چرا شما؟ خودم یه دست دارم با دو تا پا. نیگا كن.»

نگاه مى كردم. پاچه ى شلوارش را تا زد بالا، رفت توى تشت. لباس هایش را پامال مى كرد. یك سر لباس هایش را مى گذاشت زیر پایش، با دستش مى چلاند.

**************

باز اسم پسرت رو شنیدى بغض كردى؟ 

- محسن، محسن، حسین.

گوشى را برمى داشتم «جانم حاجى! بفرما.»

وقتى بچه ام به دنیا آمد، منطقه بودم; عملیات. اسمش را مسلم گذاشتم.

- مسلم، مسلم، حسین.

ته دلم یك جورى مى شد. گوشى را برمى داشتم

«جانم حاجى!... بفرما.»

مى خندید، «چیه؟ باز اسم پسرت رو شنیدى بغض كردى؟»

**************

میخواهم بدانید که مرشد خود پهلوان نیست خوب است که باشد. ولی آیا اگر نبود نباید حماسه بگوید؟ اگر نگویم ز حسین چه بگویم؟ اگر نگویم ز حسین دمم چه و بازدمم چه؟ یادتان باشد زمین گرد است میچرخد نوبت ماست حسین زمان تنهاست...
..................................
«إِنَّكَ لا تُسْمِعُ الْمَوْتى‏ وَ لا تُسْمِعُ الصُّمَّ الدُّعاءَ إِذا وَلَّوْا مُدْبِرینَ» (النمل -80)
ترجمه: تو نمى‏توانى سخنت را به گوش مردگان برسانى و نمى‏توانى كران را هنگامى كه روى بر مى‏گردانند و پشت مى‏كنند صدا كنى‏.
..................................
آن روز که جان خود را فدا می کردیم با خون خود به حسین اقتدا می کردیم چون منطق ما منطق عاشورا بود با نفی خود اثبات خدا می کردیم
................................
گرچه از داغ لاله می سوزیم ما همان سربلند دیروزیم چون به تکلیف خود عمل کردیم روز فتح و شکست پیروزیم
.................................
امام روح الله خمینی:
«هر كس بیشتر برای خدا كار كند، بیشتر باید فحش بشنود و شما پاسدارها و بسیجی ها چون بیشتر برای خدا كار كردید، بیشتر فحش شنیدید و می شنوید.»
...............................
مقام معظم رهبری(روحی فداه):
تلاش خود را بیشتر کنید!هر کس بگوید این کار شدنی نیست او را به کوتاهی همّت متهم می کنم. هیچ کاری نیست که از انسان ساخته نباشد ، انسان نیرومندتر از این حرفهاست و می تواند کارهای نشدنی را شدنی کند...
..............................
دستور رسید
" إذهب الی فرعون انه طغی " فعل امر دلالت بر وجوب میکند .
لازم است برخی بدانند نه برای تفریح اینجاها هستیم نه پرکردن اوقات . یکی از مصادیق فرعون یهودیت و نوکرانش در فضای سایبری هستند اگرچه موسی نبی نیستیم ولی فعلا مخاطب آیه ایم !
....................................
گاهــے فعل هـــا
چنــان سریع ماضــے مــے شوند
کــه باور نمــے کنـــے
مــے گوینــد...مـے گفت
مــے شود...شــد
...مــے رود...رفت
و رفت...
و دیگر هیچ گــــــاه
بـــاز نخواهـــد گشتــــ
...............................
زندگی شبیه شعر است

خدایا!

قافیه هایش با من .....تو همیشه ردیف باش
..............................
بشکست اگر دل من به فدای چشم مستت
سر خم مِی سلامت شکند اگر سبویی
..............................
رباعی از شیخ بهایی


در میکده دوش زاهدی دیدم مست

تسبیح به گردن و صراحی در دست


گفتم زچه در میکده جا کردی ؟ گفت

از میکده هم به سوی حق راهی هست
..............................
چون میسر نیست من را کام او
عشق بازی میکنم با نام او
..............................
همین...

mouse code

كد موش خوشکلم

خطــــــ خـــونـــــــــــــــ